تبليغاتX

گذرگاه گذرگاه
می نوازم سرود بودن را در تنهایی هایم وقتی تو ماهی . الهه
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 18:35  توسط الهه   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 18:23  توسط الهه   | 

تقدیم به تو !
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 18:3  توسط الهه   | 

امشب پدر از شبهاي دگر سريعتر مي راند .خنده خوش رنگ دخترش مينا شرم و حيايه محبوبه و چشمان محمد لحظه اي از جلويه خاطرش دور نمي شد . در دل مي حنديد كه كودكانم امشب پدر بي شرم به خانه مي آيد پدر با دستاني پر مي رسد كه صدايه نوك زبانيه  مينا از ذهنش گذشت(با با با آب امد بابا نان آورد ) وامشب  كاش بچه هايش نخوابند وببينند بابا دست پر آمده است . آخ كه امشب جاده برعكس شب هايه ديگر عجب بي انتهاست مي ترسد كودكانش بخوابند  . بر سرعت افزود وباز بيشتر محبوبه امشب بي خجالت به دستانه پدر زل بزن محمد بخند بابا  و تو مينا ... وباز برسرعت افزود............................

جاده واقعا بي انتها بود پدر آن شب به خانه نرسيد ....ولي توانست به موقع در خوابه كودكانش برسد !!!!؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 17:54  توسط الهه   | 

آخی ی ی ی!
+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 17:30  توسط الهه   | 

تقديم به كوچكترين دختر زحمت كش

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:13  توسط الهه   | 

باراناون شب بارون خيلي دردناك مي باريد انگار فرشته ها حسابي دلخور بودن . نمي دونم اون بالا چه خبره ولي اصلا دوست نداشتم اينجوري  خودشونو خالي كنن يك گوشه نشستم و خيره شدم به اشكها . خدارو شكر كه آدمم بي چاره فرشته ها 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 18:2  توسط الهه   | 

باور کردم وقتی دیدم

قصش طول و درازه وقتی پسره عاشق شد دختره هم ناخود آگاه .....

خودتون که استادید. مادره پسره یک حرفی زد پدر دختره وخلاصه تا اینجایه کار برا هممون یک قصه رمانتیکه قدیمیه .

ولی وقتی دوتایی به این نتیجه رسیدن که عروسی را زیر خاک ها جشن بگیرند نمردند۰ بلکه در آغوشه هم زنده بگور گشتند تا زنده به این زندگی نباشند . واکنون ما باز آرامش آنها را گرفته ولی خواب شیرین آنها بیداری نخواهد داشت .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 16:38  توسط الهه   | 

اون روز دختر بهار غمگینه غمگین بود . دلش واسه اون دیوه تنها که همیشه مجبور بود تو زمستون سر کنه خیلی سوخت . آخه چرا ؟مگه چه گناهی داشت عیر از این که یک دیو بود ؟ حرفاشو آسمو ن شنید بهش گفت : بها ر بخاط معرفتش بهار شد . دخترک جا خورد آسمان گفت : می تونی بری زندگیه دیوو بهار کنی ؟ دهان کوچک دختر بهار باز ماند وشکوفه ها بیرون ریخت . زندگی با یک دیو ودر تردید خود فرو رفت........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:42  توسط الهه   | 

آنکه می ترسد می ترساند!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:32  توسط الهه   | 

پروانه شادان شمع را گذاشت روبه رویه گل مغرور و گفت : می خوای بدونی تا کی دوست دارم

گل مغرور شاخه وبرگی از سر غرور بالا داد وگفت : تا کی؟

تودلش گل زمانی را بی انتها تصور کرد .غرور تمام شاخ وبرگ هایش را فراگرفته بود منتظر بود تا بینهایتی را پروانه بسراید

پروانه به شمع نگاه کردو گفت :تا اتمامه شعله ی این شمع

گل آهی از سر تکبر کشید وبا برگ  بزرگ خود بر سر پروانه کوباند که فقط تا اتمام این شعله آنی مرا دوست داری عمر شمع کمترین عمرهاست .واز سر غرور پروانه را از خود راند و نگذاشت پروانه ادامه دهد

الان یک هفته از آن روز می گذرد گل مغرور دو روز است دیگر وجود ندارد ولی پروانه حتما هنوز او را دوست دارد چون شمع هنوز می سوزد و روشن مانده است. گل نگذاشت پروانه بگوید این شمع جاودانه است و هیچگاه خاموش نمی شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 16:22  توسط الهه   | 

نزار
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 15:34  توسط الهه   | 

سهرابسهراب

بايد امشب بروم بايد امشب چمداني كه به اندازه يك تنهاييست.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 17:21  توسط الهه   | 

 خوشكله

هر كي سريعتر برندس!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 17:58  توسط الهه   | 

من به ....

من به پاييز پناه آوردم

توبه من .بي شك اينجا بين اين همه برگ مرد صياد خطا خواهد كرد تو چرا ميترسي تو كه از تيررس تير بلا خاطرت آزاد است توچرا مي ترسي مرد صياد مرا ميخواهد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 17:50  توسط الهه   | 

عجبروزي كه فرشته عاشق شد !

طنين دلنواز آواز او هنوز از كوهي كه تبعيد شده بود به گوش مي رسيد

او ديگر سجده نكرد ولي قلبش را در سجده گاه با قي گزارد .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 16:59  توسط الهه   | 

 تنها تويي

هر شب در خوابهاي كودكي ام

طنين سوت قطاري مي گذرد

انتهاي قطار هيچگاه به پايان نمي رسد

انگار بيش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره هايش تنها تويي كه دست تكان ميدهي!

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 16:59  توسط الهه   | 

بي تو

من

رفت در ظلمت غم, آن شب و شبهای دگر هم ,نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم  نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم!    بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم!

 

 تو

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم دیدم که ز سر تا به قدم شوق و امیدم   دل می تپد از شوق که امروز کجایی  شاید که دگر باره  از این کوچه بیایی!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 17:40  توسط الهه   | 

style="FONT-SIZE: 20pt; mso-bidi-language: FA">غزل بگو

گفتی : غزل بگو غزلم شور حال مرد

 بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد .

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

 بارفتنت به خاک سیه می نشانیم .

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

 بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد .

وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است

معیار مهرورزیمان

سنگ بودن است دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است

اصلا کدامین احمق از این عشق راضی است .

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیز بودن

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

 دانسته ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

 بگذار صادقانه بگویم که خسته  ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارن تا رفیق

 من را به انتظار نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند تا این برادران ریاکار زنده اند این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند یعقوب درد می کشد و کور می شود

 یوسف همیشه وصله ناجور می شود

 اینجا نقاب شیر به کفتار میزنن

 منصور را هر آینه بر دار میزنن

 اینجا کسی برای کسی کس نمیشود

 حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

 جایی که سهم مرد به جزتازیانه نیست

حق با توبود ماندنمان عاقلانه نیست

 مااز سادگیست گر بر کسی تکیه کرده ایم  

ینجا که گرگ با سگ گله برادر است

 ما میرویم ماندن با درد فاجعه است

 در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

 دیری است که رفته اند امیران قافله مامانده ایم وقافله پیران قافله ؟  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 17:33  توسط الهه   | 

نرگسپسري به نام نرگس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 15:55  توسط الهه   |