می نوازم سرود بودن را در تنهایی هایم وقتی تو ماهی . الهه
تقدیم به تو !
امشب پدر از شبهاي دگر سريعتر مي راند .خنده خوش رنگ دخترش مينا شرم و حيايه محبوبه و چشمان محمد لحظه اي از جلويه خاطرش دور نمي شد . در دل مي حنديد كه كودكانم امشب پدر بي شرم به خانه مي آيد پدر با دستاني پر مي رسد كه صدايه نوك زبانيه مينا از ذهنش گذشت(با با با آب امد بابا نان آورد ) وامشب كاش بچه هايش نخوابند وببينند بابا دست پر آمده است . آخ كه امشب جاده برعكس شب هايه ديگر عجب بي انتهاست مي ترسد كودكانش بخوابند . بر سرعت افزود وباز بيشتر محبوبه امشب بي خجالت به دستانه پدر زل بزن محمد بخند بابا و تو مينا ... وباز برسرعت افزود............................
جاده واقعا بي انتها بود پدر آن شب به خانه نرسيد ....ولي توانست به موقع در خوابه كودكانش برسد !!!!؟؟؟؟
آخی ی ی ی!
تقديم به كوچكترين دختر زحمت كش
اون شب بارون خيلي دردناك مي باريد انگار فرشته ها حسابي دلخور بودن . نمي دونم اون بالا چه خبره ولي اصلا دوست نداشتم اينجوري خودشونو خالي كنن يك گوشه نشستم و خيره شدم به اشكها . خدارو شكر كه آدمم بي چاره فرشته ها
باور کردم وقتی دیدم
قصش طول و درازه وقتی پسره عاشق شد دختره هم ناخود آگاه .....
خودتون که استادید. مادره پسره یک حرفی زد پدر دختره وخلاصه تا اینجایه کار برا هممون یک قصه رمانتیکه قدیمیه .
ولی وقتی دوتایی به این نتیجه رسیدن که عروسی را زیر خاک ها جشن بگیرند نمردند۰ بلکه در آغوشه هم زنده بگور گشتند تا زنده به این زندگی نباشند . واکنون ما باز آرامش آنها را گرفته ولی خواب شیرین آنها بیداری نخواهد داشت .
اون روز دختر بهار غمگینه غمگین بود . دلش واسه اون دیوه تنها که همیشه مجبور بود تو زمستون سر کنه خیلی سوخت . آخه چرا ؟مگه چه گناهی داشت عیر از این که یک دیو بود ؟ حرفاشو آسمو ن شنید بهش گفت : بها ر بخاط معرفتش بهار شد . دخترک جا خورد آسمان گفت : می تونی بری زندگیه دیوو بهار کنی ؟ دهان کوچک دختر بهار باز ماند وشکوفه ها بیرون ریخت . زندگی با یک دیو ودر تردید خود فرو رفت........
آنکه می ترسد می ترساند!
پروانه شادان شمع را گذاشت روبه رویه گل مغرور و گفت : می خوای بدونی تا کی دوست دارم
گل مغرور شاخه وبرگی از سر غرور بالا داد وگفت : تا کی؟
تودلش گل زمانی را بی انتها تصور کرد .غرور تمام شاخ وبرگ هایش را فراگرفته بود منتظر بود تا بینهایتی را پروانه بسراید
پروانه به شمع نگاه کردو گفت :تا اتمامه شعله ی این شمع
گل آهی از سر تکبر کشید وبا برگ بزرگ خود بر سر پروانه کوباند که فقط تا اتمام این شعله آنی مرا دوست داری عمر شمع کمترین عمرهاست .واز سر غرور پروانه را از خود راند و نگذاشت پروانه ادامه دهد
الان یک هفته از آن روز می گذرد گل مغرور دو روز است دیگر وجود ندارد ولی پروانه حتما هنوز او را دوست دارد چون شمع هنوز می سوزد و روشن مانده است. گل نگذاشت پروانه بگوید این شمع جاودانه است و هیچگاه خاموش نمی شود!!!!!!!!!!!!!!!!!!



بايد امشب بروم بايد امشب چمداني كه به اندازه يك تنهاييست.........

هر كي سريعتر برندس!
من به پاييز پناه آوردم
توبه من .بي شك اينجا بين اين همه برگ مرد صياد خطا خواهد كرد تو چرا ميترسي تو كه از تيررس تير بلا خاطرت آزاد است توچرا مي ترسي مرد صياد مرا ميخواهد .
روزي كه فرشته عاشق شد !
طنين دلنواز آواز او هنوز از كوهي كه تبعيد شده بود به گوش مي رسيد
او ديگر سجده نكرد ولي قلبش را در سجده گاه با قي گزارد .
هر شب در خوابهاي كودكي ام
طنين سوت قطاري مي گذرد
انتهاي قطار هيچگاه به پايان نمي رسد
انگار بيش از هزار پنجره دارد
و در تمام پنجره هايش تنها تويي كه دست تكان ميدهي!

من
رفت در ظلمت غم, آن شب و شبهای دگر هم ,نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم! بی تو اما به چه حالی من از ان کوچه گذشتم!
از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشوقه پرستم یک لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم دیدم که ز سر تا به قدم شوق و امیدم دل می تپد از شوق که امروز کجایی شاید که دگر باره از این کوچه بیایی!

گفتی : غزل بگو غزلم شور حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد .
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
بارفتنت به خاک سیه می نشانیم .
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد .
وقتی نقاب محور یک رنگ بودن است
معیار مهرورزیمان
سنگ بودن است دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است
اصلا کدامین احمق از این عشق راضی است .
این عشق نیست فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیز بودن
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
دانسته ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق اینها چقدر فاصله دارن تا رفیق
من را به انتظار نبودن کشانده اند روح مرا به مسند پوچی نشانده اند تا این برادران ریاکار زنده اند این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند یعقوب درد می کشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار میزنن
منصور را هر آینه بر دار میزنن
اینجا کسی برای کسی کس نمیشود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جزتازیانه نیست
حق با توبود ماندنمان عاقلانه نیست
مااز سادگیست گر بر کسی تکیه کرده ایم
ینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما میرویم ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیری است که رفته اند امیران قافله مامانده ایم وقافله پیران قافله ؟
پسري به نام نرگس